داستان کوتاه : شتر دیدی ندیدی

چنین حکایت کنند که: روزی سعدی از دیاری به دیاری میرفت و در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند. 
بعد در یک طرف راه، مگس و طرف دیگر، پشه دید. 
پیش خود گفت: یک لنگه بار این شتر، عسل بوده و لنگه ی دیگرش روغن. 
باز نگاهش به خط راه افتاد. دید علفهای یک طرف جاده خورده شده. 
پیش خود گفت: یک چشم این شتر کوره بوده، یک چشم بینا.
از قضا خیالهای سعدی همه درست بود و ساربانی که از آنجا گذشته بود، به خواب رفت و وقتی که بیدار میشود، میبیند شترش رفته است. 
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. 
پرسید: شتر مرا ندیدی؟ 
سعدی گفت: یک چشم شترت کور نبود؟ 
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: بارش عسل و روغن بود؟ 
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: من ندیدم
مرد ساربان که نشانی ها را درست شنید، ابرو در هم کشید و گفت: شتر مرا تو دزدیدی، همه ی نشانیها را هم درست گفتی بعد با چوبی که در دست داشت، شروع کرد به زدن سعدی، سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پای او و علامتها متوجه شدم، چند ضربه از ساربان تازیانه خورد. وقتی مرد ساربان متوجه حرفهای سعدی شد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت.
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
سعدیا چند خوری چوب شترداران را 
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدی

 

/ 0 نظر / 11 بازدید