...short wave

وبلاگ دختران رشته برق گرایش الکترونیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

داستان کوتاه
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
 

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش
سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.


 
 
ایام امتحانات دانشجوی ایرانی!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 

ایام امتحانات, فصل امتحانات, امتحانات دانشجویان


 
 
اینا همش خاطره است!!!!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
 

و اینگونه بود که پس از نظر سنجی ما همگی امتحان .... لبخند


 
 
یک ترم یک دانشجو چه طوری میگذره...
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

http://nele.persianblog.ir/post/250/


 
 
چگونه روی اعصاب یه دختر پیاده روی کنیم
نویسنده : فاطمه سادات میر محمد علی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

 

1.تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آد رس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چ شماش از یکی دیگه بپرسید

2. پشت چرا غ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چرا غ دستتون رو بذارید رو بوق

3.توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید

4.توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید

5.توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

6.توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید

7.توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید

8.اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود

9.اشتباهات لغوی دخترا رو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید

10.تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید

11. عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون

12.روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید

13.اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

14.تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید

15.چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید

16.به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

17. شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه

18. زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده

19. از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه


20. تو خیابون به یه قسمت از لباس یا صورت یه دختر خیره بشید وبزنید زیر خنده
 
 
 
 
http://start.unicloob.ir/

 
 
تفسیر برخی از رشته های دانشگاهی
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

قصد ما توهین به هیچ رشته ای نیست همه ی رشته ها برای محترم هستند هدف ما فقط ایجاد یک لبخند زیبا است

-رشته تغذیه:

رشته ای که اشتباهاً جزو رشته های دانشگاهی اومده. آینده شغلی بسیار تیره و تیریکی دارند. در بهترین حالت و در صورتی که شهرداری به فارغ التحصیلان این رشته مجوز بدهد میتوانند اقدام به باز کردن ساندویچ فروشی کنند! ضمناً دانشجویان فوق لیسانس هم میتونند Fast Food بزنند.از بزرگترین دستاورد های علمی این رشته در سالهای اخیر کشف فرمول سس هزار جزیره بوده است! از جمله دروس این رشته: هات داگ-۱ هات داگ۲ – سوسیس کاربردی- انسان و کالباس و…. میباشد! از بزرگان این علم هم میتوان به اکبر کثیف (ساندویچ فروشی اکبر کثافت) اشاره کرد.

 

 

 

 

۲-مهندسی راه و ساختمان:

عمله سابق- دیگه فقط مونده بود کارگر ساختمانی رو دانشگاه ها بدند بیرون که خوشبختانه این امر هم با تلاش متخصصان و دانشمندان ایرانی محقق شد و ما از این به بعد کارگر هم از دانشگاه میاریم! روزی رو تصور کنید که از صبح وانت های شهرداری جولوی دانشکده فنی توقف میکنند و بچه های راه و ساختمان رو میبرند سر ساختمان! در این رشته معیار بهترین دانشجو برای دانشجویانی است که بیشتر از همه بتوانند آجر را به بالا بندازند. دروس این رشته عبارتند از: بیل مقدماتی؟ بیلچه- روش های چیدن تیرآهن- فرمولاسیون درست کردن سیمان و …….

۳-رشته ادبیات:

گیج ترین و گلابی ترین دانشجوهای ایران در این رشته تحصیل میکنند (توصیه میکنم اگر یه وقت دلتون گرفت واسه بازکردنش برید دانشکده ادبیات!) از جمله بزرگترین دانشمندان این رشته حافظ و سعدی و عارف قزوینی و ایرج میرزا! بوده اند که حتی تحصیلات دبیرستانی هم ندارند (علمی که بزرگانش سواد درست حسابی ندارند دیگه معلومه چی میشه….!) از ابهامات بزرگ این رشته این نکته میباشد که انوری بالاخره شاعر قرن پنجم است یا نهم! فارغ التحصیلان این رشته میتوانند به عنوان مصطفی رحماندوست مشغول به کار شوند! از دروس این رشته: زندگی نامه و آثار حافظ- زندگی نامه و آثار سعدی- زندگی نامه و آثارنظامی- زندگی و آثار فرخی سیستانی و یزدی و شمالی و بلوچی و…..!

۴-رشته مهندسی صنایع:

رشته ای که فقط اسمش مهندسی صنایع می باشد و گرنه دانشجویان این رشته مهندسی صنایع دستی هم بلد نیستند چه برسه…. تا به امروز شخص قابل ذکری در این رشته مشغول به تحصیل نبوده و شاید معروفترین دانشمند این رشته امیر حجوانی باشد که با رتبه ۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مشغول تحصیل در رشته مهندسی صنایع می باشد!

۵-رشته مهندسی کامپیوتر (بخونید مهندسی رایانه):

خدا پدر مادر مخترع کامپیوتر رو بیامرزه که اگه اون نبود الان تعداد دانشجوهای این مملکت به نصف تقلیل پیدا میکرد.ا ین روزا دیگه عادی ترین جمله ای که از یک دانشجو شنیده میشود این است: کام میخونم! نکته جالب در مورد این رشته تفکیک آن به دو گرایش نرم افزار و سخت افزار میباشد که دانشجویانی که تبحر خاصی در زمینه Fifa2006 و Max.p و …. دارند وارد گرایش نرم افزار و کسانی که میتوانند با انگشست شصت پایشان دکمه Power کامپیوتر را بزنند وارد گرایش سخت افزار میکنند. فارغ التحصیلان این رشته حوالی خیابان جمهوری مشغول فروختن CD میباشند! از دروس این رشته: بیل گیتس شناسی ۱؟ سی دی مقدماتی- تفاوت Monitor و TV و….

۶-رشته پرستاری:

رشته ای که یک دنیا حرف و حدیث پشت سرشه! ولی یکی از اساسی ترین رشته های دانشگاهی می باشد که اگه نبود اونوقت دانشگاه تبدیل به مکانی بی روح میشد (تصور کنید اونوقت کیا مثل سگ پا میدادند؟ کیا……!) رشته ای که به معنای واقعی کلمه بیگاری می باشد (صبح ساعت ۶ باید با خرج خودشون به بیمارستان های عمومی برند و شیفت وایسن و عصر هم تا ساعت ۸ شب در دانشگاه کلاس دارن!!!) چندی پیش هدیه تهرانی به عنوان پرستار نمونه انتخاب شد! از دروس این رشته عبارتند از: راه و روش هیجان بخشی به بیمار- لطافت عملی؟ سوند۱- فشار ۲- جیگر ۳ و …

۷-داروسازی:

نفس-زندگی-بهترین رشته دانشگاهی. رشته ای که هیچ نقطه ضعفی ندارد. تنها نکته منفی این رشته دانشجویانش میباشند که از سال سوم به خاطر آشنایی با انواع داروهای نئشه آور مشغول پاک کردن شیشه های فضا پیما میباشند!!! (البته دختراشم خدایی آخر ضد حالن!) کسانی که در این رشته تحصیل میکنند همشون از بزرگان جامعه هستند! تنها رشته ای که هنوز خز نشده و اون به این دلیل می باشد که هرکسی رو توش راه نمیدن و فقط آدم باحال ها رو راه میدن (پسراشو میگم!) از دروس این رشته: فارمالوژی- فارماتو گرافی- فارماسی- فارما توپیک- شیمی!yousef.shakheh.com/


 
 
طنز
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

لطفاً به سوالات زیر با دقت و مداد پاسخ دهید:

◄ اگر شما، هم دانشگاه آزاد قبول شوید و هم دولتی، کدام را انتخاب می کنید؟

- آزاد
- آزاد
- آزاد
- آکسفورد

 
◄ چرا شهریه دانشگاه آزاد، زیاد است؟


- چون باید باشد
- باید باشد چون
- چون باشد باید
- هر دو مورد!

 

◄ کاشف دانشگاه آزاد کیست؟

- آقای جاسبی
- آقای جاثبی
- آقای جاصبی
- استاد اسدی

 

◄ سطح علمی دانشگاه آزاد را چگونه ارزیابی می کنید؟

- خوب
- خیلی خوب
- بسیار خوب
- عالی
- خیلی عالی
- بسیار عالی
- فوق العاده
- توپ
- مشتی
- بابا تو دیگه کی هستی؟!

 

◄ مهم ترین معضل کنونی دانشگاه آزاد چیست؟

- فرار مغزها
- معضل کنونی
- تحقیق و تفحص
- ریزش مو

 

◄ اگر یک روز آقای جاسبی را از نزدیک ببینید، به ایشان چه می گویید؟

- سلام
- از شدت شوق به گریه می افتم و زبانم بند می آید
- جیم جمالتو جاسبی
- همه بود آرزویم که ببینم از تو رویی

 

◄ دانشگاه آزاد، در کدام یک از مکان های زیر شعبه ندارد؟

- شوت آباد
- قشنگ دره
- جهنم
- هیچ کدام

 

◄ دانشگاه آزاد برای پول ما . . . . دوخته است.

- کفن
- دامن کلوش
- کیسه
- زیر شلواری راه راه

 

◄ خوشمزه ترین غذای سلف دانشگاه آزاد چیست؟

- خورشت گربه سبزی
- فضله موش پلو
- ناهار
- غذای رییس دانشگاه

 

◄ وضعیت فرهنگی در دانشگاه آزاد . . . .

- خوب است.
- سلام می رساند.
- شما چطوری؟
- دیگه چه خبر؟

 

◄ دانشگاه آزاد چند بخش است؟

- 5
- 4
- 7
- 6

 

◄ آرزوی یک پدر کارمند با دو فرزند در حال تحصیل در دانشگاه آزاد چیست؟

- کاش شهریه ها بیشتر شود.


- کاش کمرم زیر بار هزینه های تحصیل فرزندانم بشکند.


- کاش بچه ی بعدی هم دانشگاه آزاد قبول شود.


- کاش . . .



 


در پایان از شما درخواست می شود که در این قسمت ( ......) چیزی ننویسید.yousef.shakheh.com

 


 
 
بخندید و شاد باشید
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

به غضنفر میگن امتحان رانندگی قبول شدی ؟ میگه معلوم نیست ماشینو زدم تو دیوار ، سروان رفته تو کما منتظرم برگرده ببینم چی میشه

 

به غضنفر میگن: چرا همش داری دور میدوون با ماشینت میچرخی؟ می گه: راهنمام گیر کرده!!

 

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی تالار و شام و عاقد و عکاس و آرایشگر و فیلم و لباس و تاج و کفش و کیف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجیر و سرویس طلا آنهم از آن سرویس خوشگلها... و از این جور مشکلها

 

طرح آمارگیری خانوار: -شما چند تا بچه دارین؟
- دو تا
- ولی توشناسنامه که نوشته سه تا
- اونو میگی؟ دکورخونست. فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه

 

سه تا غضنفر پلیس مخفی میشن. 
الان نیروی انتظامی ۴ ساله دنبالشون می گرده بهشون حقوق بده پیداشون نمیکنه !!!
 
 

به غضنفر میگن: خدا رو میشناسی؟ میگه: وقتی رفت و آمد نباشه از کجا بشناسم

 

به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم. میگه نمره میخوای؟
گفتم پـَـــ نــه پـَـــ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید بریزم تو سرم

 

شب اول قبر از غضنفر میبرسن امام اولت کیه؟ میگه امام خمینی!!!بهش میگن احمق امام علی هست. میگه بخدا فکر کردم از کمیته امداد اومدین !!!

 

طالع بینی دانشجویی:
یه سکه میندازیم بالا، اگه شیر اومد می خوابیم!
اگه خط اومد فیلم می بینیم!
و اگه 'لبه' اومد درس می خونیم!!!

 

یکی زنگ زده منم اصلا حوصلشو نداشتم. شروع کردم نصفه نصفه حرف زدن یعنی مثلا انتن ندارمو قطع میشه و از این حرفا… میگه صدات قطع و وصل میشه ولی صدای ضبط ماشینت واضح میاد!!

 

دوستِ عزیزی که سعی داری با دهن بسته خمیازه بکشی… چه کاریه واقعاً ؟ ! جاش سوراخای دماغت باز می شه خوب…

 

 

 


 
 
بدون شرح
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
حالت چشم های یک دانشجو (طنز)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
 

حالت چشم

هنگام درس دادن استاد سر کلاس :

(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)

 

وقتی استاد خبر امتحان رو میده :

(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)

 

... ...

موقع امتحان:

(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)

 

وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:

(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)

 

وقتی که نمره ها رو میزنن :

(͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)


 
 
 
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

دانشجویان عزیز به لحظات ملکوتی غلط کردم از ترم بعد می خونم نزدیک می شویم!!!!!


 
 
تفاوت شب امتحان درخوابگاه دختران و پسران!
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

خوابـگاه دخــتـران ( شب )

سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد)

بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۵/۷ بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)



خوابــگاه پســران (شـب)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های کلاس مـا که مثـل بچه های شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه….. .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند!!


 
 
!!!!!!
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !


 
 
یکی از راه‌ های رسیدن به صبر و بردباری
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 

همی شیخ به پاره‌ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز معتکف بشدندی.

مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟

شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از «اینترنت پرسرعت 
Dial UP ایران»

مریدان همی نعره‌ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی...


 
 
الهی نامه ی دانشجویی!
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
 

ای که بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده

جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده


روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان

از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده


روز وشب چشمم براه جزوه می‌باشد، بیا

گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده


صد کلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی

تا نرفته بر سرم دیگر کلاهی، پس بده


گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را

مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده


جان تو مشروط می‌گردم،‌ بجان مادرت

لازمش داری نگهدار، ‌ار نخواهی پس بده


جزوه از من می‌بری؟ من مرکز نشرم مگر؟

ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده


گر توهم مانند من بی‌جزوه‌ای،‌ باشد،‌ بیا

مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده


چند ماهی مال تو،‌ اما دو روزی نزد من
من نمیگویم که آنرا چند ماهی پس بده


از دعای هر شب و آه سحر اندیشه کن!!

تا نرفته بر فلک از سینه آهی، پس بده


من نمیدانم چرا این جزوه را کش رفته‌‌ای

لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده


 
 
خودشناسی جدید
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 
روی میز صبحانه شما این میوه‌ها را گذاشته ‌اند که یکی را باید انتخاب کنید:
سیب
موز
توت فرنگی
هلو
پرتقال

اولین انتخاب شما کدام خواهد بود؟
لطفاً خوب فکر کنید و به میز غذا حمله‌ور نشوید!
این یک امتحان بزرگ است و نتایج آن شما را متحیر خواهد کرد.
انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما خواهد گفت.
باز هم فکر کنید و قبل از انتخاب‌کردن به انتهای نامه نروید.
پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در انتهای صفحه ببینید.
عجله نکنید، خوب فکر کنید!
اگر انتخاب نهایی را کردید به ادامه مطلب بروید:


 
 
آیا می دانید وقتی برق قطع میشه دکل های برق چکار می کنند؟!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
 


 
 
دانشگاه آزاد اسلامی
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
 

حیف بود این را نمی گذاشتم

دانـــــــــــــــــشگاه آزاد اسلامی واحد مرودشت!!!!!

 

فرار مغزها از دانشگاه آزاد (واحد مرودشت)


 
 
چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد؟
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 


داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالابیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید.
 من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان


 
 
پسر بازیگوش
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغامبگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان..»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خندهریزی پاسخ داد: «من».



 
 
عمو سبزی فروش
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 

مطلبی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم.  روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند.  ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است.  گفت: اهمیت ندارد.  از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

 

چاره‌ای نداشتیم.  همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم.  پس چه باید کرد؟  وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم.  به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم ..  یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند.  چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است ..  کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند..

 

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم.  اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند.  بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟  گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه.  بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود.  گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی‌فروش . . ... بله. سبزی کم‌فروش . . . بله.  سبزی خوب داری؟ . .. . بله»  فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم.  بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم.  همۀ شعر را نمی‌دانستیم.  با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

 

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سبزی کم‌فروش! . ... .. .. بله

سبزی خوب داری؟ . . بله

خیلی خوب داری؟ .. . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سیب کالک داری؟ .. . . بله

زال‌زالک داری؟ . . . . . بله

سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله

شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

این را چند بار تمرین کردیم.  روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم.  پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند.  از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»


 
 
دکمه جدید برای پنجره های ویندوز
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
 

 


 
 
تاریخچه تقلب و روشهای آن
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
 

تاریخچه تقلب از جایی شروع می شود که " حسن کچل " برای نخستین بار به مکتب رفت . از بد ماجرا ، همان روز امتحان ماهیانه کودکان مکتب بود ؛ لیک حسن کچل از روی تنبلی چشمان چپش را بر روی ورقه ی همزاد انداخت تا نکته ای بس ارزشمند از ورقه ی فوق الذکر دشت کند .

این بود که اولین تقلب تاریخ بشری رقم زده شد . البته این تقلب با روش های بسیار ابتدایی بشری رقم زده شد. البته این تقلب باروش های بسیار ابتدایی (در مقابل ترفند های کنونی ) صورت گرفت . بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن خود را به بالای ورقه ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را کش رفت . از آن به بعد تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد .

روش های نوشتاری

1. نوشتن روی کف پا ، پس کله ، پشت گوش و ...
2. نوشتن روی دیوار ، روی میز ، پشت نیمکت ، زیر نیمکت ، پشت لباس یا مانتوی دانش آموز جلویی ، ...
3. نوشتن به روی دستمال کاغذی ، پاکت نامه ، ...
4. نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در حفره های مختلفی از جمله بینی ، دهن ، گوش ، فک پایین ، دریچه آئورت ، ...


 
 
روانشناسی نشستن سر کلاس
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 


 
 
دانلود برنامه حدس زدن نام شما از روی نام پدر و مادر
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 
باور نکردنی است ولی حقیقت دارد. ابتدا این برنامه 25 کیلوبایتی را دانلود کنید و حقیقت را خودتان مشاهده کنید. ببینید چگونه این برنامه می تواند نام شما را از روی اسم پدر و مادرتان تشخیص دهد. دوستی می گفت شاید هوشمند است و می شنود و یا از روی نام سیستم می تواند تشخیص دهد نام شما چیست.

فقط باید نرم افزار اکسل رو کامپیوترتون نصب باشه.چون برنامه در اکسل طراحی شده است
http://www.4shared.com/document/nimaFtUV/tashkhis_name.html


 
 
آب بازی گنجشک ها...
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 


 
 
فرهنگ لغات دانشجویی
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
 

اعتراض دانشجو : بایکوت

شماره دانشجویی : مدرک جرم

اعتراض برای کیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم

 

 

 
 

 
 
 
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

خدایا یک سری موجودات خلق کردی که در حال حاضر در دانشگاه آزاد کاررررررررررررررررررر میکنند وبهشون میگن مسئوووووووووووووووووول.خدایا خییییییییییییییییییییییییییلی گ...................اند(خودتون جا خالی رو پر کنید.)


 
 
شوخی با علائم راهنمایی و رانندگی
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
 


 
 
آخرین جمله ها
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
 

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره !

 آخرین کلمات یک ملوان : من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم !
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو ؟!
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم ؟!
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا ، باز تیغهء گیوتین گیر کرد !
 
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم ، سمی نیست !
 
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله ، سیل داره به طرفمون میاد !
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه ؟
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود !
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی !
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه !
 
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام !!!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو ؟!
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره !
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم !
 
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم !
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام ، همه اش سه نفرند !
 
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه ، قاتل شما هستید !
آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است !
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری !
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره !
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه !
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار ! چراغ قرمزه !
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی : من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم !

 
 
بداقبالی
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
 

شخصی از بام افتاد و بر گردن قطب الدین فرود آمد و مهره گردن او شکست.

قطب الدین در بستر خوابیده بود که جمعی به عیادت او آمدند و جویای حال وی شدند. او گفت: چه حال از این بدتر که دیگری از بام افتاد و گردن من بشکست.

 

طنزهای شیرین سهل آبادی

منبع:روزنامه خراسان


 
 
دلیل رتبه های خوب دخترها ...
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 


 
 
دیوانه یا احمق
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
 
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامیکه سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب، مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کرده و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد، اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامیکه خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:
خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:
من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم !

 
 
یک داستان واقعی (بسیار جالب)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
 

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه... 
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه... 
... 
... 
... 
... 
... 
... 
... 
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!


 
 
خنده داره حتما بخوانید(همان رمز همیشگی است) اگر رمز را ندارید اس ام اس بزنید
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
گلستان سعدی باز نویسی شد!
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 


جمعی از آقایان فرهیخته ی کتک خورده و زن زلیل پس از شب شعری که برگزار شد به این نتیجه رسیدند که می بایست آغاز گلستان سعدی تغییر کند.

 

بدین ترتیب آغاز گلستان را بدین شکل بازنویسی نمودند:

 

 

 

- منت خدای را عزوجل که لذت زن را قند و عسل قرار داد !! همو که ازدواجش موجب محنت و به طلاق اندرش مزید رحمت!!

 

هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مکرر فرود آید موجب ممات!!!

 

پس در هر لنگه کفش دو ضربت و بر هر ضربت آخی واجب!!!

 

 

 

مرد همان به که به وقت نزاع

 

 عذر به درگاه نساء آورد

 

ورنه زنش از اثر لنگه کفش

 

حال دلش خوب به جا آورد

 

 

 

ضربت لنگه کفش لاحسابش هم از راه رسیده ؛ و جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی در آورده و حقوق یک ماهه ی او را به بهانه جویی بخورد.

 

 

 

شوهر و نوکر و کلفت و فلک در کارند

 

تا تو پولی در آری و ماشین بخری

 

شوهرت با کت و شلوار پر از وصله بود

 

شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری

 


 
 
یک روایت تکان دهنده
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
 

مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی، این روایت را نقل کردند: روزی فردی آمد خدمت امام معصوم و به ایشان عرض کرد: اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند، عاقبتش چگونه خواهد بود؟ امام در پاسخ به وی فرمودند: خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود. آن مرد دو مرتبه پرسید: اگر مریض نشد چه؟ امام مجدد فرمودند: خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا او را اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه، کفاره ی گناهانش شود. آن مرد گفت: اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه؟ امام فرمودند: خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد، کفاره ی گناهان دوست ما باشد. آن مرد گفت: اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه؟! امام فرمودند: خداوند همسر بدی به او می دهد تا آزار های آن همسر بد، کفاره ی گناهانش شود. آن مرد گفت: اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه؟ امام فرمودند: خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید. باز هم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت: و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه؟ امام فرمودند: به کوری چشم تو! ما او را شفاعت خواهیم کرد.


 
 
مرد آینده نگر
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
 

در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید: ساعت چند است؟
- از نگهبان بپرس
- می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و...
-ببین جوان... اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام... وقتی بگویم چه کاره ام... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی... بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم: من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد!


 
 
همرنگ جماعت شدن
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
 

از قدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو




 
 
مشاهیر کنکوری
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
 

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‏اید که اگر در زمان دانشمندان، قهرمانان، ورزشکاران، پادشاهان و آدم‏های مهم گذشته کنکور وجود داشت شاید سرنوشت آن‏ها هم عوض می‏شد و چیزی می‏شدند به جز شخصیت‏هایی که امروزه از آن‏ها می‏شناسیم؟ البته چون وقت شما کنکوری‏های عزیز بسیار ارزشمند است، لازم نیست بنشینید و به مصادیق این پیش‏فرض فکر کنید. ما ساعت‏ها و روزها به جای همه شما فکر کردیم و به نتایج احتمالی زیر رسیدیم:

 

ادیسون: خوشبختانه وجود کنکور هیچ تغییری در مسیر زندگی این مخترع بزرگ ایجاد نمی‏کند. چون احتمالاً وی پس از مشاهده این‏که به دلیل انتخاب رشته نادرست یا هر دلیل درست دیگری با رتبه 25 در هیچ دانشگاهی قبول نشده، برق از سه فازش می‏پرید و درست در این لحظه سرنوشت‏ ساز موفق به اختراع لامپ و سایر اختراعات برقی‏ اش می‏شد!

 

 


 
 
با شنیدن شغل هر کس چه می گوییم
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
 
کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟

مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده می تونی ویندوزم رو عوض کنی؟

 

پزشک عمومی: می تونی برای چهارشنبه که بچه ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟

دندونپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟

 

تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمی دونم چرا هی صدای اضافی می ده، می تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!

بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟

مدیر یه جایی: می شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟

موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو می شه با یهN95 عوض کنی؟!

معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضی اش بازیگوشی می کنه می شه این پنج شنبه ی قبل از امتحان ریاضی اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!

نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه می خواد زن بگیره می شه کمک کنید معافی این بچه رو بگیریم؟!

کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟

نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!

معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونه اش اُپن، فکر می کنی چند روزه تموم می کنی؟

طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟

اقتصاد دان: بالاخره این بنزین رو می خوان چی کار کنن؟ یه سوال دیگه: می دونی اصلاً درآمد نفتی ایران چقده؟

وکیل: من اگه بخوام حضانت بچه ام رو بگیرم چی کار باید بکنم؟

روان شناس: من الان یه چند وقتیه بچه ام شبا جاشو خیس می کنه، روزا هم بینبش فعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، می خوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی، سم هم تهیه کردم!!!!حالا چی کار می تونی برام بکنی؟

تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟


 
 
طنز اجتماعی!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
 

یه استاد بود هر سری می آمد سر کلاس به دخترا تیکه می انداخت. یه بار دخترا تصمیم می گیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون. قضیه به گوش استاد می رسه. جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، می گه از انقلاب داشتم می آمدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم، گفتن با کارت دانشجویی شوهر می دن! دخترا پا می شن برن بیرون، استاده می گه کجا می رید؟ وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود! 

قهقهه


 
 
فرشته نگهبان
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
 
 

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

 

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

 

 



 
 
به این میگن حالگیری....
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
 

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد . پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی … خودشان به او قرض بدهند وهمه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم ، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان….. نیشخند


 
 
این یک پست ویژه است
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برای بار سوم
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

تغییر عکسهای مونالیزا متناسب به محیطهای و کشورهای مختلف که کار جالبی هستش. البته منبع اصلی این عکسها یافت نشد!

پیشنهاد می کنم حتما ببینید و به ویژه آخرین عکس مونالیزا را!

 اگر عکس ها باز هم باز نکردند لطفا به سایت زیر مراجعه فرمایید

http://iranjoke.ir/content/view/6563/81/

مونالیزا در نیجریه 

alt 

 
 
نکته مهم
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

تدریس استاد :

۱+۱

تمرین :

۵۵x+47x

سوال امتحان :

۳۹۰۴۸۲۴۰(x^2(3454x+84)+8343x(x​-۴۵۴)(۳۵۴-x



 
 
فالنامه مرگ (طنز)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

به شما پیشنهاد می کنیم که اگر مایلید فال بقیه ی دوستان و آشنایانتان را هم بخوانید و از خواندنشان لذت ببرید. پس از خواندن این فالنامه هیچ راه گریزی برای شما وجود نخواهد داشت


 
 
نامه‌های عاجزانه دانشجویان زیر برگه امتحان
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
 

با پایان یافتن امتحانات پایان ترم برخی استادان هنوز در مراحل تصحیح اوراق امتحانی هستند که در این میان به نامه‌هایی از دانشجویان خود برخورد می کنند که تنها طلب نمره 10 را دارند تا درس مورد نظر را پاس کنند.


 
 
عاقبت خیانت در رفاقت
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
 

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.
با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان کار میکرد که یکدفعه دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هست.


رفت توی اتاق و مطمئن شد که اونی که بستری هست همون کسی هست که شوهرش را کشت. اینجا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد.
بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میکرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی که در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم بکشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!
محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید که چرا نمیزنی؟ محمود گفت: بنزینم تموم شد!

فکر می کنم خیلی خیلی قدیمی بود


 
 
آموزش خودکشی
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
 

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می کشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنج های فراوان یا بالعکس صورت می گیره

آموزش خودکشی (طنز)


 
 
برو به جهنم
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.

او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.

گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.


 
 
کارمند تازه وارد
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.


 
 
من گاو هستم
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:«با خانم… دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»
از او خواستم خودش را معرفی کند.


 
 
سینما و دانشگاه
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
 

به دنبال سرویس : دونده

آشپز های سلف سرویس: هفت سامورایی

دانشجویی که تغییر رشته داده: بازنده

بوفه دانشگاه : غارتگران

سرویس دانشگاه : اتوبوسی به سوی مرگ


 


 
 
 
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

ترم اول(ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن – و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان! 

ترم ۲(ترم عاشق شدگی):
آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم…امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم…

ترم ۳(ترم افسردگی):
الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام…..

ترم ۴(ترم زرنگ شدگی):
الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم…مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم…….
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت ۱۱ پارک پشت دانشکده دارو….

ترم۵ (ترم مشروطه گی):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.۲ نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ….قول میدم جبران کنم….

ترم ۶(ترم ولخرجیدگی) :
الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون ۵۰ تومنی که ۳ روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم۷ (ترم پاتوقیده گی):
سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. ۳ صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

ترم۸ (ترم فارغ التحصیلگی):
الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا….


 
 
معمای جالب عشق لیلا و جنون
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .

اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره


 
 
پرسشنامه ای که در جهان آخرت باید پر کنید!!!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

 

با تشکر از اقامت شما در دنیای فانی و خیر مقدم بابت حضور در دنیای باقی . مدیریت کاینات به منظور بهبود خدمات دستگاه الهی و ارتقاء کیفیت نعمات شما را دعوت به ارائه نظراتتان از طریق پرسشنامه زیر می کند.پر کردن فرم ارزیابی زیر حداکثر ۴ دقیقه طول می کشد. با پر کردن این فرم شما در قرعه کشی یک دستگاه آیپاد نیز شرکت داده میشوید

 

 آیپاد به انگلیسی  iPod نام دستگاه پخش صوتی دیجیتال شرکت اپل است که برای نخستین بار در ۲۳ اکتبر سال ۲۰۰۱ به بازار عرضه شده‌است. آی‌پاد محبوب‌ترین دستگاه پخش موسیقی دیجیتال همراه است بطوریکه در فوریه سال ۲۰۰۷ بیش از ۷۳ درصد سهم بازار را به خود اختصاص داده بود. این دستگاه ابتدا با برخورد سرد ناظران روبه رو شد اما به سرعت بدل به یکی از مهم‌ترین محصولات شرکت اپل گشت، افتتاح فروشگاه موسیقی، عرضه نرم‌افزار آی تیونز و سازگاری با سیستم‌عامل ویندوز مایکروسافت عواملی بودند که سکوی جست اصلی آیپاد را ساختند.


 
 
یک داستان کوتاه و شاید واقعی!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

ببخشید آقا! من می‌تونم ....


 
 
دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟...
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند...

 

 
 
ایرانیها در اون دنیا !
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
 

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!! 



 
 
جریان خون در بدن
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
 

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. 
بچه‌ها گفتند: بله 
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست

 

   


 
 
در راهروی بیمارستان
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
 

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. 

در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". 

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. 
مرد نفسش را در سینه حبس می کند. 
دکتر به سمت او می رود. 
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند. 

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. 
اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. 
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ... 
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی 
روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ... 
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده ... 

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. 
سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود. 

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد. 
دکتر: هه ! شوخی کردم ... زنت همون اولش مُرد !!!!! 


 
 
رقص بر اساس نمودارهای ریاضی... ( آخرین پست من تا 4/16)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
 

این جانب به استحضار می رساند که به دلیل عدم رسیدگی به درس ها در طول ترم و ضعیف شدن پایه، بنده تا ١۶ تیر در دسترس هستم اما پست نمی گذارم!

هرگونه انتقاد و پیشنهاد را پذیرا می باشیم تا بعد از امتحانات به بهترین صورت وبلاگمان اداره گردد!

 

با تشکرلبخند


 
 
انواع مشکلات
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
 

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها در دوران کودکی یا در مرحله اول زندگی وجود دارد مثل این


برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که کسی مزاحم ما میشند مثل این



برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که برای موضوعی آمادگی دارید مثل این



برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که کورکورانه عمل میکنید مثل این



رخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که شما جرات وارد شدن به دام رو پیدا میکنید مثل این



برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که شما عاشق کسی میشید مثل این



رخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که سعی میکنید هدف بزرگی رو انتخاب کنید مثل این



 
 
شماره 1 (رمز اول)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
چند داستان در یک پست!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
 

آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب "حیل النساء"(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد.

    روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ایی مهمان شد مرد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.

    زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آوردو مکرهای زنان در حد حصر نیاید پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنانکه دلبسته او شد در اثنای آن حال شوهر او در رسید.

    زن گفت : شویم آمد وهمین آن هر دو کشته خواهیم شد مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو.

    مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟

    گفت نه بگوی.. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بد اشارت کردم مرد غافل بود:چینه دید و دام ندید به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او میجوشید ومیخروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف میگداخت و روح را وداع میکرد.

 پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!

    مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچیک نمیباخت مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش *

    مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :"لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.

    پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندانکه شوهرش برون رفت .در صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

    گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید !

داستان دوم و یک عکس در ادامه مطلب

خواهش می  کنم فقط به جنبه طنز آن نگاه شود  چون جنبه و ابعاد دیگری ندارد!

 

 


 
 
همان رمز است ...
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
معمایی بس ساده
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

یک مرد سیاه پوست که سر تا پا سیاه پوشیده بود.
(کت و شلوار سیاه،جوراب سیاه،کفش سیاه، ...)
داشت از وسط یه کوچه که تمام چراغاش خاموش بود رد میشد.
یک ماشینی که اونم چراغاش خاموش بود اومد تو کوچه
همین که رسید به اون آقاهه فهمید که باید بایسته ، و زد رو ترمز ...

چطوری ممکن است؟

جواب را نمی گویم خواهش می کنم کمی فکر کنید!

فکر نکنید! جواب لو رفت ...

یکی از پست های رمز گذاری شده را باز کردم فقط طنزه!


 
 
شعر شاهانه
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شنیدم در زمان خسرو پرویز-
 
 گرفتند آدمی را توی تبریز-
 
 به جرم نقض قانون اساسی-
 
 و بعض گفتمان های سیاسی-
 
 ولی آن مرد دور اندیش، از پیش-
 
 قراری را نهاده با زن خویش-
 
 که از زندان اگر آمد زمانی-
 
 به نام من پیامی یا نشانی-
 
 اگر خودکار آبی بود متنش-
 
 بدان باشد درست و بی غل و غش-
 
 اگر با رنگ قرمز بود خودکار-
 
 بدان باشد تمام از روی اجبار-
 
 تمامش از فشار بازجویی ست-
 
 سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-
 
 گذشت و روزی آمد نامه از مرد-
 
 گرفت آن نامه را بانوی پر درد-
 
 گشود و دید با هالو مآبی-
 
 نوشته شوهرش با خط آبی:
 
 عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
 
 بگو بی بنده احوالت چطور است؟
 
 اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-
 
 ملالی نیست غیر از دوری تو-
 
 من این جا راحتم، کیفور کیفور-
 
 بساط عیش و عشرت جور وا جور-
 
 در این جا سینما و باشگاه است-
 
 غذا، آجیل، میوه رو به راه است-
 
 کتک با چوب یا شلاق و باطوم-
 
 تماما شایعاتی هست موهوم-
 
 هر آن کس گوید این جا چوب دار است-
 
 بدان این هم دروغی شاخدار است-
 
 در این جا استرس جایی ندارد-
 
 درفش و داغ معنایی ندارد-
 
 کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
 
 کجا سلول های انفرادی ست؟
 
 همه این جا رفیق و دوست هستیم-
 
 چو گردو داخل یک پوست هستیم-
 
 در این جا بازجو اصلن نداریم-
 
 شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم-
 
 به جای آن اتاق فکر داریم-
 
 روش های بدیع و بکر داریم-
 
 عزیزم، حال من خوب است این جا-
 
 گذشت عمر، مطلوب است این جا-
 
 کسی را هیچ کاری با کسی نیست-
 
 نشانی از غم و دلواپسی نیست-
 
 همه چیزش تمامن بیست این جا-
 
 فقط خود کار قرمز نیست این جانیشخند


 
 
آسانسور
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جداشدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟
 پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، ونمیدانم.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آندیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیواربراق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بستهشد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند کهناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
 
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!

 


 
 
تصویری از یک مرد ایده آل ....
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

حساس نشید!!!!


 
 
داستان سامانتا
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند که یهو زنش با ماهی تابه می کوبه تو سرش.


مرده میگه: برای چی این کارو کردی؟


زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه .

.
.
.
.
.


نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند 

.
.
.
.
.
.


سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می کرده که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می کوبه تو سرش !
بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟
 


6302-Angry-Wife-Preparing-To-Hit-Her-Lazy-Husband-With-A-Cooking-Pan-Clipart-Picture.jpg





زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود! 


 
 
چشم ها را باید شست
نویسنده : فاطمه سادات میر محمد علی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب.

اهل دانشگاهم

قبله‌ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌کار

وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!

(چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید)

باید از آدم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!

کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!

کار ما شاید این است

که مدرک در دست

فرم بی‌گاری هر شرکت بی‌پیکر را

پر بکنیم


 
 
بدون شرح
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

چندین عکس است که از سایت 4jok.com گلچین نمودم!

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!


 
 
من و جوجه
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

قرار بود دیگر از این پست ها نگذارم اما حیفم آمد که این را کسی نخواند، جالب است!!!!

مادر گلاب را که ریخت روی قبرم، فهمیدم حالش خیلی خوب است؛ یک لبخند او، یک لبخند من، اوضاع جور بود.
گفت:  مادر! مسعود! برای جوجه – بلافاصله اصلاح کرد – برای خواهرت خواستگار آمده، پسر خوبی است، دستش به دهنش می رسد، تحصیل کرده است. آمده ام ازت اجازه بگیرم. به به! بالاخره ما را هم داخل آدم حساب کردند.

مادر گفت:  برادر بزرگش هستی، اجازه تو شرط است.
مادر دور و بر قبرم می پلکید و حرف می زد. همان جا هم دو رکعت نماز خواند؛ نفهمیدم نماز شکر خواند یا حاجت.
مادر که رفت، جوجه آمد. خدایی اش جوجه برای خودش یک پا خانم شده بود، از آن چشم های موشی و دماغ پهن بچگی اش خبری نبود. وقتش بود، باید شوهر می کرد.
از نحوه نشستن و زل زدنش به عکسم فهمیدم که اوضاع خراب است. طلبکار بود، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: چی شده، طلب داری؟
گفت: به تو هم می گویند بزرگتر، دارند منو بدبخت می کنند، یک کاری بکن.
گفتم: جوجه شلوغش نکن، از کی تا حالا شوهر کردن بدبخت شدن است؟ آن هم برای پیردخترهایی مثل تو!
گفت: مسعود یک چیزی بهت می گویم ها.
می دانستم که می گوید. خوبی ات نداشت به شهید چیز ناجوری بگوید.
گفتم: بنال!
گفت: پسره از آن بی بته هاست، جلف و حقه باز و تازه به دوران رسیده و …
گفتم: اووه… بس است.
گفت: خب یک جوری حالی مامان بکن که این پسره به درد من نمی خورد.
گفتم: چه جوری؟
گفت: مثل همیشه، برو تو خوابش.
گفتم: خرج دارد.
گفت: باز هم؟
گفتم: بله.
گفت: بنال.
گفتم: مبلغ ده هزار تومان به امامزاده طاهر بدهکارم.
گفت: وا! نذر داشتی؟
گفتم: نه، ازش قاپیدم.
گفت: داداش!
گفتم: ها؟ شهید نمی تواند دزدی بکند؟
گفت: دا…دا…ش…
از آن داداش هایی که تا آخر دنیا کش می آیند.
گفتم:  قصه اش قدیمی است؛ وقتی بچه بودیم با بچه ها که فوتبال می کردیم، شرط می بستیم هر کی برد، برای بقیه نوشابه بخرد، تو هم که میدانی، پول مول تو جیب ما یخ. این بود که با اجازه شما و امامزاده طاهر گاه گداری ۲ قرون یا ۵ قرون از امامزاده قرض می گرفتیم، باش قرار می گذاشتیم بزرگ که شدیم، دو برابرش را به آقا برگردانیم. خب خودت می بینی که ما به بزرگی نرسیدیم.
جوجه هاج و واج نگاهم می کرد.
گفتم: کوتاه بیا دختر، بگو پول امامزاده را می دهی یا نه؟
گفت: ندهم، چه کار کنم.
گفتم: آ بارک الله.
شب رفتم تو خواب مادر، روی تپه ای ایستاده بودم که دور و برم پر بود از بوته های خشک. شروع کردم بوته ها را کندن، حالا نکن، کی بکن. بعدش هم از خواب مادر پریدم بیرون.
تمام روز مادر گیج بود، نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد.
فردا شب رفتم تو خوابش؛ چاره ای نبود، با جوجه قرار و مدار داشتیم. نشستم به نقاشی کردن و هر لحظه منتظر بودم مادر یکی از آن پس گردنی های بچگی را نثارم بکند، که نکرد.
یک نقاشی کردم از شیطان؛ ظاهری آرام، سر به زیر، با یک برق شیطانی در چشم هایش.
همه فردای آن روز هم مادرم گیج بود؛ نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد، الحق من هم نقاش خوبی نبودم.
بالاخره شب سوم، پابرهنه دویدم وسط خواب مادر که انگار کنار یک نهر بود، و راست و پوست کنده گفتم: مادر من، این چه کاری است با جوجه می کنید؛ این پسره به دردش نمی خورد.

فردای آن روز مادرم خواستگار جوجه را جواب کرد.

هفته بعد باز هم جوجه آمد. از نشستن و قیافه کلکش فهمیدم چیزی می خواهد، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: بنال.
گفت: برو تو خواب آقا صادق، همان همسنگری خودت، همان که یک بار کنار قطار، من و مامان دیدیمش.
گفتم: خب؟
گفت: خب که خب، بگو بیاید خواستگاری من!{#emotions_dlg.e1}

“من و جوجه” از مجموعه داستان “بازی عروس و داماد” نوشته بلقیس سلیمانی، چاپ نشر چشمه.

 


 
 
بدون شرح
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

لبخند

ناراحت

 


 
 
یک ترم چگونه به پایان می رسد؟؟؟؟
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

ابتدا یک ترم از دانشگاه را تعریف می کنیم:

یک ترم برابر است با 4 ماه از یک سال که دانشجو بنابر تجارب ترم پیشش تصمیم می گیرد که از این ترم و از روز شنبه شروع کند به درس خواندن! اما هنوز آن شنبه نیامده است و دانشمندان در حال بررسی هستند که این شنبه معادل با چه روزی خواهد شد!لبخندنیشخند

برای دیدن چگونگی گذر یک ترم برای یک دانشجو به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!

 

 


 
 
تاثیر دعا
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرو می شد.

 

ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.

 

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.

 

ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا نا امید نمی شود.

 

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.

 

ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند. 

 

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت: 

 

نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…


 
 
باران چگونه تشکیل می شود
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

مطلب کاملا علمی و تصویری است!!!!!

برای مشاهده این تصاویر علمی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!!!!نیشخندلبخند


 
 
جواب سوالات برنامه نویسی!!!!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سوالات:

1. الگوریتمی بنویسید که تعدادی عدد صحیحی و مثبت را از ورودی بخواند و در مورد هر عدد، کوچکترین عدد اولی که تعداد ارقام آن با تعداد ارقام عدد خوانده شده برابر است را یافته، همراه با خود عدد چاپ کند!

2. الگوریتمی بنویسید که دو عدد صحیح و مثبت ر از وروردی بخواند(این دو عدد دارای ترتیب خاصی از نظر مقدار نیستند) و سپس مجموع ارقام کلیه اعداد اول بین دو عدد خوانده شده را محاسبه نماید و به همراه عدد چاب کند

3. الگوریتمی بنویسید که تعدادی عدد صحیح و مثبت را از ورودی خوانده و برای هر عدد بدین صورت عمل نماید:

اگر تعداد رقم ها فرد است پیام number of digits is odd! را به همراه عدد چاپ کند و اگر تعداد رقم های عدد زوج بود از روی عدد خوانده و عدد جدید را به شرح زیر بسازد و همراه با عدد چاپ نماید:

متناوبا یک رقم از اول و یک رقم از آخر عدد را جدا کرده و آنها را با هم جمع نماید و با کنار هم گذاشتن حاصل جمع های به دست آمده از چپ به راست عدد جدید به مرور ساخته شود!

4. الگوریتمی بنویسید که در یک حلقه تکرار هر بار 4 عدد صحیح را از ورودی خوانده و ک م م آنها را چاپ کند! ک م م  دو عدد برابر است با حاصل ضرب دو عدد تقسیم بر ب م م آن ها!!!!

برای دیدن جواب به ادامه مطالب رجوع نمایید


 
 
 
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

1. خاله

معنای لغوی : خواهر مادر
معنای استعاره ای : هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .
نقش سمبلیک : یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد .
غذای مورد علاقه : آش کشک.
ضرب المثل : خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود .
زیر شاخه ها : شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران کودکی  که یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا   باهاش ازدواج می کنید اما عاشق یکی دیگه هستید .
مشاغل کاذب : خاله زنک بازی، خاله خانباجی .
چهره های معروف : خاله خرسه، خاله سوسکه.
داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است .

2. عمه
معنای لغوی : خواهر پدر
معنای استعاره ای : هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد .
نقش سمبلیک : به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل : ۱جواب همه ی حرف های بدی که میزنید . مثال :  عمته … ۲ – جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره … ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی . ۴ – خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال معذوریم
غذای مورد علاقه : شله زرد، سمنو .
ضرب المثل : ندارد (تخفیف به دلیل   تعدد در   نقش های سمبلیک ).
زیر شاخه ها : شوهر  عمه: یک مرد   پولدار که   سیبیل قیطانی دارد  . پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند .
چهره های معروفعمه لیلا .
ترجیع بند : دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست.
داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است

3. دایی:

معنای لغوی : برادر مادر
معنای استعاره ای : هر   مردی که با   مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد .
نقش سمبلیک : یکی از معدود مردانی که   هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد .
غذای مورد علاقه: فسنجون .
ضرب المثل : عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود .
زیر شاخه ها :   زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می آید .  پسردایی/دختردایی: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی   مثل یک همرزم ساپورتتان   می کنند .
چهره های معروف :  علی دایی، دایی جان ناپلئون .
ترجیع بند : همه چیز زیر سر این انگلیساست .
سعی کنید حتما حداقل یک دایی داشته باشید .

۴ . عمو
معنای لغوی : برادر پدر
معنای استعاره ای : هر   مردی که با   پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .
نقش سمبلیک : یکی از مردانی   که شما   همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید   کارتون ببینید  تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود .
غذای مورد علاقه : قرمه سبزی، آبگوشت .
ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .
زیر شاخه ها :  زن عمو :  یک   زن خوشگل   که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران کودکی  که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید .
مشاغل کاذب : بازی در قصه های ایرانی .
چهره های معروف :  عمو زنجیرباف،  عمو یادگار، عمو پورنگ .
داشتن یک   عمو ی   پولدار خیلی خوب است .


 
 
معنای لغوی واژه های پر کاربرد؟؟؟!!!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

مدرسهیک جاییکه پدر پول پرداخت می کند و پسر بازی می کند .

 
بیمه ء عمر:یک قراردادی که شما رو در طول زندگی نیازمند می کند ودر موقع مردن ثروتمند.

 
پرستار:شخصی که از خواب بیدار می شود و به شما قرص خواب آور می دهد.

ازدواج:یک توافقنامه ای که در آن مرد درجه لیسانسش را از دست میدهد(معنی لیسانس و تجرد در انگلیسی به یک معنیه و اشاره به اون دارد) و خانم درجهء استادی را کسب می کند.
 
 
طلاق:وخامت آیندهء ازدواج.


اشک:یک نیروی هیدرولیک که در آن قدرت ارادهء جنس مذکر بوسیلهءقدرت آب جنس مونث شکست می خورد

 
سخنرانی:یک هنر انتقال اطلاعات از نتهای سخنران به نتهای دانشجویان بدون اینکه به ذهنهای هر کدام خطور کند.

 کنفرانس :یک اختشاشی که یک شخص توسط تعدادی حضار ضرب و شتم میشود.

 مصالحه:هنر تقسیم یک کیک به روشی که هر کسی فکر کند بزرگترین تکه رو دریافت کرده است.

 دیکشنری:جاییکه نتیجه قبل از کار می آید.

اتاق کنفرانس:جائیکه همه صحبت می کنند و هیچ کسی گوش نمی دهد و بعدا هر شخصی عدم موافقت اعلام می کند.

 جنایتکار:شخصی که استراحت مفهومی ندارد مگر اینکه دچار سرفه شود.

 رئیس:شخصی که اول است وقتی تو تاخیر داری و تاخیر دارد وقتی که تواول هستی .

 سیاستمدار:شخصی که قبل از انتخابات دستش را و بعد از انتخابات صمیمیتش رو تکان می دهد.

 دکتر:شخصی که مریضت رو با قرص و خودت رو با صورتحساب می کشد.

 ادبیات روم باستان:کتابی که مردم پرستش می کنند ولی نمی خوانند.

 خنده:منحنی که بسیاری از مسائل را بی پرده مشخص می کند.

 ادارهیک جایی برای استراحت بعد از یک کار فعال خانگی.

خمیازه:تنها زمانیکه بعضی آقایون می توانند دهانشون رو باز کنند.

وغیره:یک علامتی برای متقاعد کردن دیگران که شما واقعا بیشتر از اونیکه انجام دادید می دونید.
 
شوری:افرادی که خود قادر به انجام هیچ کاری نیستندو دور هم گرد می آیند و تصمیم می گیرند تا آن هیچ کار را انجام دهند.

 تجربه:نامی که مردم بر روی خطا هایشان می گذارند

 بمب اتمی:یک اختراعی برای ختم غائلهء تمام اختراعات.

فیلسوف:نادانی که در طول زندگی خود را عذاب می دهد تا بعد از مرگش بر سر زبانها باشد


 
 
واقعیت هایی درباره ی آقایون
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

١-تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند.

٢-در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند،ولی در هر صورت وقت  واسه خانوم ها دارند.

٣- در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولی اون ها رو  به حساب نمی آرند.

۴- در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.

۵- در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست،ولی بازم شانس‌شون رو  روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن.

۶-در حالی که شانس شونو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن،ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه.


 
 
ادب کردن شوهر
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سه تا خانم با هم قرار میذارن که اعتصاب کنن و ودیگه کارای خونه رو انجام ندن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن .

زن اول گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابر این نه نظافت منزل نه آشپزی نه هیچ کار دیگه‌ای رو انجام نمیدم .    خودت یه فکری کن . من دیگه نیستم ...... .

روز بعد خبری نشد , روز بعدش هم همینطور . اما روز سوم اوضاع عوض شد , شوهرم صبحانه را درست کرده بود . وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن دوم گفت : من هم مثل ایشون همین حرفا رو گفتم و رفتم کنار .

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم خریدها رو انجام داد , خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری ؟ بعد هم رفت سر کار .

زن سوم گفت : من هم عین شما , همونا رو به شوهرم گفتم .

 اما روز اول چیزی ندیدم ,

روز دوم هم چیزی ندیدم ,

 

 

روز سوم هم چیزی ندیدم ,

شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم .

 























 
 
انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج
نویسنده : نگین زارعی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.
 

 
 
24 ساعت از زندگی یک پسر
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

8 صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشباومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه (الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………… .(اگه نه که باز خوابه)

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال  199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا – رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه

2 ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار

3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟

4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی. چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس، خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم. به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..

(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر شون بیچاره کمک و امدادِ…)

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟

(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!

9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه خیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

2شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پاایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)


 
 
راننده...
نویسنده : فاطمه سادات میر محمد علی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید ” لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!”
حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:
گواهینامه و کارت ماشین!” اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:” من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین.”
مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند.
فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:
آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است.
فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:” پس این مأمور ما چی میگه؟!”
اصفهانی می‌گوید: “چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟


 
 
سرانجام قصه ی چت
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او
چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با
چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت


 
 
زنگ تفریح
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 
 روزی معلم به شاگرداش می گه بچه ها بیاید بریم برای اومدن بارون دعا کنیم
بچه ها گفتن دعای ما که بر آورده نمی شه
معلم می گه چرا ، دعاهای شما بر آورده می شه
بچه هام گفتن اگه دعای ما بر آورده می شد تو الان مرده بودیخنده

 
 
کامپیوتر زن است یا مرد؟
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

کلیه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند

وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم

با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند

قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند

همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.


*************


کلیه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند.

به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

 

کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد

کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند

همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.


 
 
چالشی بزرگ!!
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 

ما بچه های برق در چه زمینه هایی جز شایعه درست کردن و پراکنده ساختن شایعات درست مانند گل ها در فصل بهار تخصص داریم؟متفکر


 
 
چگونگی کسب آمادگی برای ورود به این دنیا :
نویسنده : فاطمه سادات میر محمد علی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
 

دنیا گذرگاه انسان است نه اقامتگاه او اینجا باید به جهازات زندگی در آن سرا مجهز گردد؛ درست مانند بچه ای که در رحم مادر قرار دارد و رحم مادر برای بچه اقامتگاه نیست ، گذرگاه است . ما گذرگاه ها فراوان داشته ایم منتها نزدیک ترین گذرگاه به زندگی فعلی ما، رحم مادر است . ما از عالم جماد ونبات و حیوان عبور کرده ایم تا به این جا رسیده ایم . چنان که شاعر عارف هم گفته است :

از جمادی مٌردم و نامی شدم                              وز نما مٌردم ز حیوان سر شدم

مٌردم از حیوانی و آدم شدم                             پس چه ترسم کی ز مٌردن کم شدم

در رحم مادر مارا به جهازاتی که آنجا مورد نیاز ما نبود مجهز کردند ؛ آنجا به ما گوش و چشم دادند، دست و پا دادند ، ریه و کلیه و کبد و ... دادند؛ در صورتی که هیچ کدام از اینها آنجا به درد ما نمی خورد . آن بچه ی در رحم اگر درک و شعوری داشت می توانست اعتراض کند و بگوید این چیز ها که به من میدهید اینجا هیچ کدام مورد احتیاج من نیست ؛ این جا من یک وجب جا می خواهم و چند قطره خون ، آن هم موجود است و دیگر نه نیازی به دست و پا و چشم و گوش دارم و حاجتی به ریه و کلیه و کبد ، ولی او خبر ندارد که او را برای این دنیا ساخته اند و تمام آن جهازات بیرونی و درونیش در این دنیا مورد نیاز است و نبود یکی از آنها در اینجا چه مشکلاتی را برای او به وجود می آورد  


 
 
مطالب جالب
نویسنده : فاطمه سادات میر محمد علی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 
  1.  اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.
  2. وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند ، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد
  3. .وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
  4. جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
  5. حلزون می تواند سه سال بخوابد.
  6. تمامی خرس های قطبی چپ دست هستند.
  7. در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.
  8. قلب انسان فشاری کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ کند.
  9. موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند ، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند
  10. .صندلی الکتریکی توسط یک دندانپزشک اختراع شد



 
 
تفاوت بچه های برق با بچه های صنایع (طنز است و هیچ ارزش دیگری ندارد)
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

دانشجویان صنایع

دانشجویان برق

همشون چای نخورده پسرخاله دخترخاله اند

دشمنان قسم خورده یکدیگرند و کافی است یکیشون به دیگری سلام کند و آغاز شایعات و نزاع ها

هر نفر دو بادیگارد از جنس مخالف دارد

جنس مخالف استغفرا... (خودمان جنس برتریم)

از نظر علمی یک اقیانوس علم دارند به عمق 0.01میلی متر و همیشه پایه برای نیامدن به دانشگاه

باهوش، باذکاوت، درسخوان طوری که اگه بگن 29اسفند دانشگاه بازه حداقل 45 نفر تشریف میاورند

دانشگاه ها 900 نفرشون را در آن واحد می پذیرند

ظرفیت محدوده چون مملکت مهندس می خواد نه چیز دیگه

بی خودی می خندند و شوخی های بی جا و بی مورد دارند

شوخی چیه؟ شوخی سر کلاس؟ فحش محسوب می شه!

هیچکدام جزوه نمی نویسند و متوسل فقط به یک نفرند

اعتقادشون بر این است که : همیشه همه چیز با یک جزوه آغاز می شود و هرنفر به تنهایی کلی جزوه داره (همه برای کارشناسی ارشد می خوانند)

اگر دانشگاه مخصوص صنایع باشد دو روزه کل مملکت زیر سوال می رود!

اگر دانشگاه فقط این ها را داشته باشد یا دانشگاه می شه مهدکودک و یا محلی برای درست شدن شایعات!

اگر دیدید شایعه ای درست شده بدونید برقی ها در این زمینه تخصص دارند!

این تفاوت ها را در طی 6 ماه اخیر متوجه شده ام و گفتم شاید بقیه نیز با من موافق باشند

در ضمن این طنزه و ارزش دیگری ندارد و موضع گیری بیجا مانع خنده است!