...short wave

وبلاگ دختران رشته برق گرایش الکترونیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

داستان یک خیانت
نویسنده : م.فرهادی - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آماده ی امتحان بود.قبل امتحان نخوانده بود اما آماده بود.خیلی با آرامش منتظر رسیدن زمان امتحان بود.در دانشکده ی الهیات بیشتر حواسش به گربه ه !! بود!!!
با دوستانش رفت و نهار خورد و به دانشکده ی خودش رفت.به کتاب خانه رفت.شروع به مطالعه کرد.
تلفن زنگ زد.
-سلام مرتضی،،،،،،میای بیرون از کتابخونه،،،،کارت داریم....
فکرش مشغول شد که چه مسئله ای پیش آمده!از جایش بلند شد.به سمت در حرکت کرد.دستگیره را فشار داد.
-سلام
-سلام
-ببین مرتضی ما می خوایم امتحان رو کنسل کنیم
-خوب کنسل کنید!
-خوب تو برو با استاد صحبت کن
-ریسک بزرگیه ولی باشه
-شما فقط بچه ها رو اوکی کنید من صحبت می کنم
به کتابخانه برگشت.موضوع رو با دوستاش در میان گذاشت.
از کتابخانه بیرون آمد.از پله ها بالا رفت.دوستان هم رشته ایش رو دید که نشسته  بودند روی پله و نگران!
-می خواین کنسل شه!
بله.بله.
همهمه شد!
یکی می گفت:((شما رو جون مادرتون آقای امینی....))
یکی دیگه ...
تحت تاثیر قرار گرفت که یک بار هم که شده حرف همه یکیه!یه جورایی اتحاد داریم!بسیار خوشحال!به کتابخانه برگشت و کتاب و جزوه ها را برداشت و برگشت و رو پله نشست و آهنگ های قدیمی سیاوش قمیشی رو گوش میکرد و به جزوه و کتاب نگاهی می انداخت.
بچه های کامپیوتر دونه دونه خارج میشدند از سالن امتحان!قیافه ها...!
یکیشون می گفت کپیه جزوه بود...یکی می گفت اثبات کنید داده فقط...یکی می گفت اصلا تو جزوه نبود.
اضطراب
پریشانی
ترس
امتحان گروه کامپیوتر تمام شد.
همه ی بچه ها جمع شدند.
رفت داخل که با استاد صحبت کنه.
-سلام استاد.
-سلام.
-من به نمایندگی از بچه های برق درخواستم اینه که امتحان عقب تر بیوفته.چون فرصت مطالعه نبوده و ...
-برو بگو بیان امتحانشون رو بدن.
-استاد این امتحان باید طوری باشه که به نفع بچه ها باشه نه به ضررشون.فرصت کافی نبوده.
-من یه ماهه که گفتم....
-استاد شما هفته ی پیش تو کلاس ما اعلام کردین.
-تا 30 ثانیه دیگه نری حذفت می کنم.
-استاد من بچه نیستم که میترسونید اینطوری!!!من می گم بچه ها آماده نیستند.من رو حذف کنید چون خودم می خوام این کار رو بکنم.چون هیچ فرصتی نداشتم و 5 نمره رو از دست میدم.
بیش از یک دقیقه ایستاد.
-عجب آدمی هستیا...میگم برو بگو بیان.
به جمع دوستانش برگشت.با دوستانش قضیه را در میان گذاشت.و گفت اگه کسی امتحان نده هیچ مسئله ای پیش نمیاد.
در حال حرف زدن هم استاد دیدش.
بچه ها دو دل بودند.
حواسش بود که کسی نامردی نکنه ولی به هر حال چند نفر....
بعد دو دقیقه...
بیشتر بچه ها رفتن داخل.حرفش رو عوض کرد.رو کرد به چند نفری که موندن:بچه ها برید داخل که ضرر نکنید.
چند از بچه ها گفتن:اگه تو رو نذاره ما هم امتحان نمیدیم.
-دستتون درد نکنه.ولی نه.بهتره که فقط یک نفر قربانی شه!
رفتند سالن امتحان و او هم آخرین نفر وارد سالن شد.
-شما حق امتحان دادن ندارید.
-مسئله ای نیست استاد.
چند تا از بچه ها با استاد حرف زدن...
-گفت:بشین امتحانتو بده ولی باهات کار دارم.
رفت صندلی اوورد و نشست امتحانش رو داد...
وسط امتحان استاد اومد بالا سرش و گفت:خودت برو حذف کن درستو چون من بهت صفر میدم.نخوندی خودت شورش به پا می کنی؟
-نه استاد.این کتاب توماس من رو ببینید.حتی یک صفحه نیست که نکته ای،سوالی یا .... ننوشته باشم توش.من در طول ترم خوندم و آماده بودم.و فقط به خاطر بچه ها با شما حرف زدم.
-به هر حال من حرفم رو زدم.
امتحان که تمام شد...
برگه رو که به استاد داد استاد یه ضرب در بزرگ رو برگش کشید.
به نقل از www.m-amini.mihanblog.com