...short wave

وبلاگ دختران رشته برق گرایش الکترونیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

در مسیر خرماشدن
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

دیشب بعد کلی sms  دادن و و تلفن زدن و بحث سر ساعت حرکت بالاخره تصمیم گرفتیم امروز صبح ساعت 45/9 دقیقه سر ورودی مترو حقانی همدیگه رو ببینیم. 50/9 دقیقه که رسیدم خانم ها : مرادی، میر محمد علی، کوهی، راهپیما، و خانم رحمتی به همراه دخترعموشون مریم خانم رحمتی منتظر ایستاده بودن. با دیدن همدیگه احوال پرسی گرمی کردیم و همگی در انتظار خانم کیایی و دوستشون ساناز خانم، علف زیر پامون سبز شد تا اینکه بالاخره ساعت 15/10 جلوس فرمودن. سرکار خانم از اونجایی که خیلی حواسشون به همه چیز هست، به جای ایستگاه شهید حقانی، تو ایستگاه شهید همت پیاده می شن و منتظر می مونن! خلاصه این طوری می شه که دیر می کنن( اینم از مضرات خوردن آب هویج زیادی).

حالا اومدیم دو تا تاکسی بگیریم، دیدیم یه نفر اضافه است، البته من گفتم صندوق عقب خالیه، حداقل برای یه نفر که جا داره، اما چون همه سر اینکه کی تو صندوق عقب بشینه با هم رقابت می کردن، دیگه مجبور شدیم با  ون  بریم. حدود ساعت 15/11 بود که رسیدیم. تو نمایشگاه سه تا سالن رو به روباتیک اختصاص داده بودن، سالن 35و 38 و خلیج فارس. اول از همه از سالن 38 که متعلق به دانشجوها بود دیدن کردیم. در بدو ورودمون خانم کیانی و خانم بوذری رو دیدیم، بعد از احوال پرسی جناب آقای امینی هم تشریف آوردن. در ضمن آقایان والهی و سعادت پور هم حضور داشتن و در گوشه ای از غرفه مشغول صحبت بودند. هنوز نیم ساعتی از حضورمون تو نمایشگاه نگذشته بود که متوجه شدیم موبایل خانم میر محمد علی گم شده، این ور، اون ور، حالا مگه پیدا میشه؟ گفتیم شاید تو ون جا مونده، ولی خانم مرادی گفتن من آخر سر که داشتم پیاده می شدم چیزی تو ماشین ندیدم که جا مونده باشه. از طرفی هم خانم راهپیما گفتن من تو نمایشگاه تو دستت دیدم. چند تا از بچه ها بسیج شدن تا موبایل رو پیدا کنن، به اطلاعات هم خبر دادن و از پشت بلندگو هم اعلام کردن اما خبری از موبایل نشد که نشد. بعد یکی دو ساعت که دیگه همه مون ناامید شده بودیم، در حالی که همه هر از چند گاهی به گوشی خانم میر محمد علی زنگ میزدیم که شاید یه بنده خدایی گوشی رو برداره، بالاخره یه آقایی به گوشی خانم ساناز جواب دادن، اون آقا کسی نبود جز راننده ون . حالا ما نمایشگاه، راننده تو مترو صادقه، منزل خانم میر محمد علی کجا؟ بعد از تماس اون آقا خانم میر محمد علی، مرادی و خانم رحمتی و دختر عموشون رفتن. ما هم موندیم که ساعت 30/12 ربات دانشگاه خودمون و ساعت 1 هم مسابقه ی فینال ربات های فوتبالیست رو در سالن 35 ببینیم. بعدأ متوجه شدیم ربات دانشگاه ما که یک ربات خانگی بود در مرحله اول به دلایلی انصراف داده و کلی حالمون گرفته شد. رباتی که بچه ها با کلی زحمت حدودأ 5/1 میلیون هم از خودشون خرجش کردن و دانشگاه هیچ بودجه ای رو در اختیارشون قرار نداده بود ( بالاخره سال جهاد اقتصادیه دیگه! ) ساعت 1 که رفتیم مسابقه ی فینال رو تماشا کنیم، تمام سکوهای تماشاچیان پر شده بود و اطراف زمین مسابقه رو هم آقایون با قدهای رشیدشون قرق کرده بودن. تصمیم گرفتیم از پله ها بریم بالا و از طبقه بالا تماشا کنیم، چند دقیقه ای نبود که داشتیم با دقت تمام نگاه می کردیم ببینیم دارن چی کار می کنن که یه آقایی اومدن و فرمودن شما چطوری اومدین این بالا ؟ که یکدفعه خانم ساناز گفت : به راحتی! آقاهه هم که خنده اش گرفته بود با مهربانی و عطوفت تمام ما رو با تیپا پرت فرمودن پایین. دیگه مجبوری رفتیم بقیه ی مسابقه رو از ویدئو پروژکتور دیدیم. مسابقه بین ایران و ایتالیا بود که ایران با صدها تماشا چی به قول یکی از بچه ها تماشاگرنما، با افتخار تمام بازی رو 10 بر 1 به ایتالیا واگذار کرد! بعد از این بازی بود که خانم راهپیما و خانم کوهی هم از جمع ما خداحافظی کردن و تشریف بردن منزل. حالا دیگه من بودم و رفیق گرمابه و گلستان من و سرکار خانم ساناز. تا از سالن اومدیم بیرون که بریم به سالن 38 مثل موش آب کشیده شده بودیم. بارون قشنگی شروع به باریدن کرده بود و هوا انقدر لطیف و روح نواز بود که آدم دلش می خواست پرواز کنه.

بعد از یه چرخی که تو سالن 38 زدیم، رفتیم تا ناهار بخوریم، اول می خواستیم نون و ماست بخوریم، بعد گفتیم نه، بهتره کیک و شیر بخوریم که شیر پیدا نکردیم، بعد گفتیم کیک و نوشابه، یکدفعه به ذهنمون رسید که کیک و دوغ بخوریم!! در آخر هم تصمیم گرفتیم ساندویچ ژامبون گوشت بخوریم و ختم غائله.

بهمون گفته بودن که حتمأ بمونید و مراسم اختتامیه ی ساعت 3 رو تماشا کنید، ولی بعد ناهار از طریق خانم کیانی با خبر شدیم که همچین مراسم خاصی هم قرار نیست برگزار بشه. دیگه خسته و عصبی و بی حال از بچه های غرفه خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت در خروجی. وسط راه متوجه یه آقا که چه عرض کنم یه انسان بی شخصیت شدیم که داره تعقیبمون می کنه، اول هیچ محلی بهش ندادیم ولی بعد دیدیم هرجا می ریم داره باهامون میاد و با اون چشم های ورقلمبیده اش داره قورتمون میده. از اون جایی که دیدیم اوضاع خطریه و قراره از هم جدا بشیم، و امکان داره دنبال هرکدوممون راه بیافته و مزاحمت ایجاد کنه، ایستادیم و یه جورایی باهاش درگیر شدیم. واسه چند لحظه ای دست از سرمون برداشت ولی دوباره شروع کرد به مزاحمت. دیدیم این طوری که نمیشه، برگشتیم سمت سالن خلیج فارس، ولی درش رو دیگه بسته بودن و کسی رو راه نمی دادن. تو سالن 38 هم که دیگه از بچه ها خداحافظی کرده بودیم و دیگه روی برگشتن به اون سالن رو نداشتیم. سالن 35 هم که راهمون نمی دادن. آقاهه هم که همچنان به خیال خودش یواشکی! داشت دنبالمون می اومد، هیچ راهی نداشتیم، از طرفی هم از ترس آبرومون نمی خواستیم دوباره باهاش درگیر بشیم و داد و غال راه بندازیم. سه تایی بغض تو گلومون گیر کرده بود، من که دیگه واقعأ می خواستم بشینم اون وسط و گریه کنم چون واقعأ گیج شده بودیم، اصلأ هیچ راهی به ذهنمون نمیرسید که از دست یارو فرار کنیم. دیگه مجبور شدیم با خجالت دوباره بریم تو سالن 38 ، یه چند دقیقه ای اونجا نشستیم تا آقاهه بره و بعد ما از اون یکی در پشتی سالن 38 یه جورایی فرار کنیم. بعد 20 دقیقه از در پشتی جیم زدیم و بالاخره از در شمالی نمایشگاه خارج شدیم. حالا BRT شلوغ، راه طولانی، ما هم انقدر به یارو لعنت فرستادیم که نگو و نپرس. انقدر تو اتوبوس فشارمون داده بودن که دیگه داشتیم له می شدیم. خونه که رسیدیم به قول خانم کیایی، به نقل از یکی از بستگانشون، خرما شده بودیم. دلم نیومد خاطرات امروز رو تو وبلاگ نذارم. خلاصه جاتون خالی!