...short wave

وبلاگ دختران رشته برق گرایش الکترونیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

خدا و گنجشک
نویسنده : سیده فاطمه کیایی جمالی - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

 

:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت

 

می آید، من تنها گوشی هستم

 

که غصه هایش را می شنود

 

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد

 

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

 

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست."

 

گنجشک گفت "

 

لانه کوچکی داشتم ،

 

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .

 

تو همان را هم از من گرفتی .

 

این توفان بی موقع چه بود ؟

 

چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

 

سکوتی در عرش طنین انداز شد .

 

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .

 

خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 

انگاه تو از کمین مار پر گشودی .

 

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم

 

از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

 

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.